چهار نفر بودند. اسمشان این ها بود: همه کس، یک کسی، هرکسی، هیچ کس.
کار مهمی در پیش داشتند و همه مطمئن بودند که یک کسی این کار را به انجام می رساند. هرکسی می توانست این کار را بکند، اما هیچ کس این کار را نکرد. یک کسی عصبانی شد، چرا که این کار، کار همه کس بود، اما هیچ کس متوجه نبود که همه کس این کار را نخواهد کرد. سرانجام داستان این طوری تمام شد که هرکسی یک کسی را سرزنش کرد که چرا هیچ کس کاری را نکرد که همه کس می توانست انجام بدهد.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 23:2  توسط مهری
|
جنگ بر علیه مسائل خاصی که با
گذر زمان حل میشود، فقط نیروی شما را به هدر میدهد. یک داستان چینی بسیار کوتاه،
این موضوع را به تصویر میکشد:
ناگهان در میان دشتی، باران گرفت. مردم به دنبال
سرپناه میدویدند، به جز مردی که همان طور آرام به راهخود ادامه میداد.
کسی
پرسید:
چرا نمیدوی؟
مرد پاسخ داد:
چون جلوی
من هم باران میبارد!
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 23:0  توسط مهری
|
در قصهای قدیمی آمده است که وقتی حضرت
عیسی روی صلیب درگذشت، بی درنگ به دوزخ رفت تا گناهکاران را نجات دهد.
شیطان
بسیار ناراحت شد و گفت:
-
دیگر در این دنیا کاری ندارم. از حالا به بعد همهی
تبهکارها، خلاف کارها، گناهکارها، بی ایمانها همه یک راست به بهشت میروند!
عیسی به شیطان بیچاره نگاه کرد و خندید:
-
ناراحت نباش. تمام آنهایی که
خودشان را بسیار با تقوا میدانند و تمام عمرشان، کسانی را که به حرفهای من عمل
نمیکنند، محکوم میکنند، به اینجا میآیند. چند قرن صبر کن و میبینی که دوزخ پر
تر از همیشه میشود.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر 1389ساعت 22:58  توسط مهری
|
روزی پسر بچه ای در خیابان سکه ای یک سنتی پیدا کرد.او از پیدا کردن این پول آن هم بدون هیچ زحمتی خیلی ذوق زده شد.
این
تجربه باعث شد که بقیه روزهاهم با چشمهای بازسرش را به سمت پایین بگیرد(به
دنبال گنج).او در مدت زندگیش 296 سکه 1سنتی 48 سکه 5 سنتی 19 سکه 10 سنتی
16 سکه 25 سنتی 2 سکه نیم دلاری ویک اسکناس مچاله شده 1دلاری پیدا کرد.در
مجموع 13 دلار و26 سنت.
در برابر به دست آوردن این 13 دلار و26 سنت
او زیبایی دل انگیز 31369 طلوع خورشید درخشش157رنگین کمان و منظره ی
درختان افرا در سرمای پاییز را از دست داد .
او هیچ گاه حرکت ابرهای
سفید را بر فراز آسمان در حالی که از شکلی به شکل دیگر در می آمدند ندید.
پرندگان در حال پرواز درخشش خورشید و لبخند هزاران رهگذر هرگر جزئی از
خاطرات او نشد...
پسر بچه ای وارد یک بستنی فروشی شد پشت میزی نشست.
پیشخدمت یک لیوان آب برایش آورد.پسر بچه پرسید یک بستنی میوه ای چند است؟
پیشخدمت پاسخ داد 50 سنت پسر بچه دستش را در جیبش کرد وشروع به شمردن کرد
بعد پرسید یک بستنی ساده چند است؟
در همین حال تعدادی از مشتریان در انتظار میز خالی بودند.
پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد 35 سنت پسر دوباره سکه هایش را شمرد وگفت لطف کنید یک
بستنی ساده پیشخدمت بستنی را آورد و به دنبال کار خود رفت.
وقتی پیشخدمت بازگشت از آنچه دید حیرت کرد.آنجا در کنار ظرف خالی بستنی 2سکه 5 سنتی
و 5 سکه یک سنتی گذاشته شده بود برای انعام پیشخدمت.
کودکی
با پاهای برهنه بر روی برفها ایستاده بود و به ویترین فروشگاهی نگاه می
کرد زنی در حال عبور او را دید . او را به داخل فروشگاه برد و برایش لباس
و کفش خرید و گفت: مواظب خودت باش کودک پرسید: ببخشید خانم شما خدا هستید؟
زن لبخند زد و پاسخ داد: نه من فقط یکی از بنده های خدا هستم کودک گفت:می دانستم با او نسبت دارید
+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 22:21  توسط مهری
|
گاه در انتهای کوچه ی خاطره ها, روی نیمکت رنگ پریده ی آبی
در کنار تنهایی می نشینم
و سکوت را با صدای گرفته ی خود فریاد می زنم
آخر رسم مرام این نیست که تنهایی را تنها گذاشت
در این هنگام است که اشک
اولین اثر از وجود زندگی
یاری که از ابتدای تولد با من است
یادی از این دیوانه ی تنها می کند
گویی نا گفته های بسیار دارد یا شاید کوچه را برای آمدن یار آماده می کند
یا شاید…
رد پای یار در آن دیده می شود ولی یار کجاست؟
نام او را نخواهم گفت
واژگان زمینی از گفتن آن عاجزند و من از گفتن واژگان آسمانی
اکنون, او دیگر تعلق به دروغ ها و بدی ها ندارد
شاید فاصله ی ما به قدر بستن چشمانم باشد
یا شاید در زیر سایه ی درخت در همین اطراف است
در روزگاری که مردم به سایه خود نیز اعتماد نمی کردند
من به جفت سایه ی خود اعتماد کردم
یکی را به طلب خاک دادیم
و دگر نیز با غروب خورشید زندگی از دیدگان محو شد
چندی است که دیگر کسی به این کوچه قدم رنجه نمی کند
نمی دانم چرا؟
شاید دیگر دل ها رنگ بی رنگی ندارند
گویی خدا نیز این کوچه را به دست فراموشی سپرده است
در این کوچه تیر چراغ برقی است که مرا می بیند, می شنود و می خواند
او تنهاست, خدا هم تنهاست و من هم…
میان ما عهدی است
در این کوچه مورچه ای زیر پا له نمی شود
نوشته ای خط زده نمی شود
نفسی در سینه حبس نمی شود
و شاخه ی درختی نمی شکند
شیرینی زندگی در اینجا مجهول می خواند و تلخی نیز واژه ای نامفهوم
بهای شیرینی زندگی بسیار است
برای آنان که می دانند
شاید بهای آن محکومیت کسی است که معنای جرم را نمی داند
راستی برای که می نویسم؟
برای که می خوانم؟
نمی دانم
شاید برای کسی که همه او را دیوانه می خوانند
یا شاید برای مهمان ناخوانده ای که چندی پیش گذر از این کوچهی خلوت کرده است
آدمیان کوچه حقیر ادبیات و دبیر ریاضی اند
چرا که معنی واژگانی چون دروغ و دورویی و بدی را نمی دانند
جالب است…
ولی فاصله ها را خوب می شناسند و می سنجند
در شگفتم! از این مردمان نیزکس نتوانست اندک شادی هایم را به غم هایم تقسیم کند
یا شاید از صفر بیزارند
آنچه را می جستم, یافته ام؟
آری
ولی در کجا؟
یکی در همین کوچه و دیگری در خواب
دیگر آرزویی ندارم
دیروز ها رفتند و با تمام خوبی و بدي این کوچه را ساختند
ولی…
فردایی هست؟
نمی دانم
هیچ کس نمی داند
پس دوست بدار آنها را که لایق دوستی اند.
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 23:21  توسط مهری
|
دل من می سوزد
که قناری ها پربستند
که پر پاک پرستوها را بشکستند.
و کبوتر ها را آه کبوتر ها را
دل من در دل شب
خواب پروانه شدن می بیند
مهر در صبح دمان داس به دست
خرمن خواب مرا می چیند
وای باران باران
شیشه پنجره را باران شست
از دل من چه کسی نقش تو را خواهد شست
آسمان سربی رنگ
من درون قفس سرد اطاقم دل تنگ
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پر مرغان نگاهم را شست .
+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم اسفند 1388ساعت 23:14  توسط مهری
|
آه! کفشهای کهنه من!
چه فایده دارد که به یاد بیاورم،
اهل ِ کجای جهانم؟
که بگویک ترا در کوچه های کدام شهر گم کردم!
از آب ِ کدام رود نوشیدم!
در سایه کدام ابر خوابیدم!
و کبوتر کدام آسمان،
فضله بر شانه ام انداخت!
سرزمین من کفشهای من است!
کفشهایی که هرگز،
ا حصار مهرابن گربه این خفته خارج نشدند!
گربه ای که دوستش دارم!
وقتی با نوازشم به خواب می رود!
وقتی با صدایم بیدار می شود!
وقتی خمیازه می کشد،
گشنه می شود،
خود را به خواب می زند!
لهجه ام شبیه شوری ِ آب دریاچه چیچست
و تلخی آب بندری دور،
در جنوب ِ بابونه است!
با تکرار نام تو دهانم را شیرین می کنم!
با دنبال کردن خیال ِ تو،
راه خانه ام را پیدا می کنم!
تنها با به یاد آوردن ِ نشانی ِ توست،
که به یاد می آورم،
اهل کجای جهانم!?
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 23:38  توسط مهری
|
چند سال پيش در يک روز گرم تابستان پسر کوچکي با عجله لباسهايش را درآورد و خنده کنان داخل درياچه شيرجه رفت . مادرش از پنجره نگاهش ميکرد و از شادي کودکش لذت ميبرد.مادر ناگهان تمساحي را ديد که به سوي فرزندش شنا ميکند.مادر وحشت زده به سمت درياچه دويد و با فرياد پسرش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولي ديگر دير شده بود .... تمساح با يک چرخش پاهاي کودک را گرفت تا زير آب بکشد. مادر از راه رسيد و از روي اسکله بازوي پسرش را گرفت.تمساح پسر را با قدرت ميکشيد ولي عشق مادر به کودکش آنقدر زياد بود که نميگذاشت او بچه را رها کند. کشاورزي که در حال عبور از آن حوالي بود, صداي فرياد مادر را شنيد, به طرف آنها دويد و با چنگک محکم بر سر تمساح زد و او را کشت. پسر را سريع به بيمارستان رساندند. دو ماه گذشت تا پسر بهبودي مناسب بيابد. پاهايش با آرواره هاي تمساح سوراخ سوراخ شده بود و روي بازوهايش جاي زخم ناخنهاي مادرش مانده بود. خبرنگاري که با کودک مصاحبه ميکرد از و خواست تا جاي زخمهايش را به او نشان دهد. پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتي زخم ها را نشان داد, سپس با غرور بازوهايش را نشان داد و گفت: اين زخم ها را دوست دارم, اينها خراش هاي عشق مادرم هستند ....
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 23:28  توسط مهری
|
همه خسته می شوند؛ همه می خوابند، حتی پرنده ها و درختها .
ما آدمها هر کاری هم که بکنيم، آدميم . خوابمان می گيرد، بايد بخوابيم. گرسنه مان می شود، آب می خواهيم و هوا و هزار تا چيز ديگر.
شبها که همه می خوابند مطمئنم که تو بيداری و مواظب دنيائی.
چشمهايم را که می بندم دلم شور نمی زند.
خاطرم جمع است برای اينکه تو خدایی
یک خدای بزرگ و بی نیاز
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 19:10  توسط مهری
|